X
تبلیغات
رایتل

سالی که گذشت ...

سالی که گذشت ...

لیلی رحیم پور

سال کهنه و پیر آرام آرام می خزد تا برود و دیگر از این کوچه بازار گذری نکند. اما ما که می مانیم ، مگر اجل معلّق امانمان ندهد که آن هم می دهد ، چون حوصله کَل کَل کردن با آدمهای عاشق در زیستگاهی که جز خواب و خور و مقام و دروغ چیزی برای هم صحبتی و نقشه ای برای آیندگانِ از همه جا مانده طراحی نکرده اند ، ندارد.

البته در آرمانشهر که زندگی نمی کنیم . این شهری است که ورود هر فرد تازه ای را به منزله تنگ شدن جا برای بقیه می دانیم . آجر گِران است و زمین برای دریاچه های شنایمان از کمی ، نالان. سعی می کنیم تنها با دلخوشیهای لحظه ای، مهربانیها و شعارهای سطحی و نمادین همه چیز را مثلاً رِله کنیم .این که نمی شود .

یادتان هست بچه بودیم . مشق می نوشتیم. دیکته می نوشتیم. غلط می نوشتیم. دروغ نمی نوشتیم. چون "غ" بدجنس بود و پشت کرده بود به بقیه ! و ما این دورنگی را نمی خواستیم.

... بچه بودیم. بازی می کردیم؛ مار وپله. می باختیم. غصه می خوردیم . غصه یادمان می رفت . چون غصه هایمان قصه زیبایی داشت.

...بچه بودیم . می خندیدیم به هر چیز که نمی دانستیم  . ژست می گرفتیم با ادای بزرگترها . چه می دانستیم چه می شود.

... بچه بودیم آرزو می کردیم ، مجانی! دکتر می شدیم و کلی پولدار. آنقدر پولدار که صدها مریض را مجانی خوب می کردیم. خسته می شدیم . با مریضها بد خلق نمی شدیم. وسط مریضها لواشک می خوردیم ؛ ترش ترش یاکارتون می دیدیم ؛ حنا، پلنگ صورتی، گوریل انگوری، پینوکیو. نمی دانستیم که در پایان پینوکیو ، نباید آرزو می کردیم آدم شود. به فرض که آدم شد، که چی ؟ بیفتد وسط دماغهای دراز! چه معصومیتی دارد نگاهش! نه؛ کاش پینوکیو آدم نمی شد. حداقل دروغش زود فاش می شد!

  دیگه نه از پسر شجاعی که از خود گذشتگیش ما را به وجد آورد و نه از  شیپورچی ای که چشمانش از بد جنسی برق بزند، خبری نیست . راستی اسم پدر پسر شجاع چی بود؟ "هاچ" تو کدام ولایت پدر پادشاه را دید؟ چرا کسی صدای فریادمان را نمی شنود؟ "رابین هود" کجایی ؟ "هادی، هدی" بیایید بیایید...

 این یک تراژدی است که همچنان در گذر سال به سالهای نو ادامه دارد وبدون توجه به اینکه می توان این رؤیاهای ساده و صادق را در واقعیت زندگی بزرگی مان تکرار کرد و البته به آن عمل کرد . این طور است که زمزمه وار و پچ پچ کنان می گوییم: چقدر سال زود گذشت! آخر چیزی از آن نفهمیدیم. فهمیدیم ، لذت نبردیم. آنقدر در فکر سالهای بعد و بهتر ینها بودیم که یادمان رفت و لحظه های گذر زمان از دستمان رفت؛ لحظه های غیر قابل تکرار!!! یادمان رفت عاشق شویم ، عاشق لحظه های غیر قابل جبران. ندانستیم که "با عشق از هر بهاری خزانی زاده می شود."

بیایید اینها را بگذاریم به حساب سردی هوای دی یا نا مهربانی سپیدار بهمن . اَلَکی  ... کسی که دنبالش را نمی گیرد . خوب اگر بگوییم این هم مهم نیست که مهم نیست. مهم اینست که سال نو را الحق و الانصاف نو شروع کنیم ؛ همه چیز نو، از ریشه نو ، از آن ته چاه فکر نو، از زاویه دید نو،از مراسم باستانی نو، از مهد تمدن ایران ِِ زمین نو. می توان در آن همه چیز نو، مسیر را بی شیله پیله کنیم، آن شعارها و اخلاق گراییهای مکارانه را بی خبر بگذاریم؛ نوشویم، نو سازیم. چرا که خورشید که در جایگاه است و زمین هم که چون هر گاه درآرزوی بازداشت ، اسفند هم که خطبه را باز خوانده است،چرا که بهار نیاید... ؟! چرا که منتظرش نباشیم ، نه فقط پایکوبان و آتش زنان. مگر نه اینکه دگرگونیهایمان را مدیون بهاریم، پس باید دین خود را به بهار ادا کنیم، نه فقط به این بهار . به بهارهای بعد و به بهارهایی که معلوم نیست در باران نم نم آن ، سبزه خاک ما تماشاگه که خواهد بود ؟

هر بار بهار آمد و همه چیز را شست. پس بیایید ما هم ذهن های پراز گناهمان را بشوییم . چرا که بهار فصل دوباره بودن و با طراوت ترین واژه هستی است . فصل یادآوری این معجزه است که همه چیز را می توان دوباره آغاز کرد و حتی چند باره... مهم آغاز نو است.

سال نوشت: به یاران کهن مژده دهید                که بهار آمد وباغ آمد و گل آمد عید

سال نو گشت و به آئین کهن می باید          خدمت دوست شد و دست ارادت بوسید

داغ کن - کلوب دات کام