X
تبلیغات
رایتل

بی فرهنگی یا با فرهنگی بوکان سیتی!
توی این خیابان پهن و عریض بین فلکه اسکندری و فرمانداری و از فرمانداری تا بیمارستان قدیم، پیاده روها که جای سوزن انداختن نیست .مخصوصا اگر پنج شنبه بعد از ظهر باشد که انگار  تمام جمعیت بوکان توی این خیابان  ام پی تری شده است .انواع و اقسام تیپ ها و مدل ها از جوجه تیغی و آدم فضایی بگیر تا مانکن های بوکان فشن و اِمو گِل و پوفی بوی و پیفی بوی و بوی پیف پاف و.....میتوانی توی این خیابان شانزه لیزه بوکان پیدا کنی....




کل این مطلب جالب رو در سایت بوکان سیتی ببینید
(نویسنده -کاکه حمه ) سایت بوکان سیتی

همیشه یادم است معلمی داشتیم که می گفت :دستخط هر کسی نشانه شخصیت اوست.البته من این حرف را زیاد قبول ندارم چون دستخط بیشتر دکتر ها را دیده ام.ولی خیلی از مسائل وجود دارد که به شخصیت انسان و طرز تفکر و فرهنگ او بستگی دارد.مثلا سلیقه فرد نشانه نوع نگرش او نسبت به محیط است.طبیعتا نوع نگرش یک هنر مند با یک مکانیک فرق میکند.همچنان که نوع نگرش یک مهندس معمار با نوع نگرش  مهندس سازه به یک ساختمان فرق میکند.به طوریکه معمار جنبه زیبایی شناختی و تقارن و تناسب بصری ساختمان را مد نظر قرار میدهد.و مهندس عمران به لحاظ فنی  تعادل و توازن تنش ها  و بارهای وارد بر ساختمان را مد نظر قرار میدهد.بنابر این تنوع نگرش ها و سلایق در جامعه انکار ناپذیر است.اما بایستی بدانیم که این تنوع ها باید در چهارچوب قوانین طبیعی و فرهنگ هر جامعه ای باشد.در غیر اینصورت باعث ناهمگونی با دیگر اعضای جامعه میشود.نارحتی،ایجاد مزاحمت، جنگ اعصاب و ایجاد کشمکش های لفظی نتیجه اینگونه ناهنجاری ها  ی جامعه است.

مثلا نوع زندگی ،سلایق و خصوصیات اخلاقی متناسب با زندگی  روستا را نمی توان در شهر نیز پیاده کرد. و برعکس این موضوع هم صادق است.باید عرض کنم که به هیچ روی قصد توهین و جسارت به هیچ قشری از جامعه را ندارم.فقط هدف بررسی این دو نوع فرهنگ در شهر بوکان است.از آنجا که بنده شخصا دهاتی الاصل می باشم و فامیل های زیادی هم در دهات داریم که هر چند وقت یکبار مزاحمشان میشویم و برعکس…!

اتفاقا همین چند روز پیش یکی از همین فامیل های تلسکوپی ما(فامیل خیلی دور)به شهر آمده بود.منظورم از شهر همان سیتی خودمان یعنی بوکان است.من از آنجا متوجه شدم یک نفر از آن طرف خیابان فریاد میزد:کاکه حه مه هۆی ی ی ی ی ی!...و من فهمیدم که صاحب این صدای کلفت و نخراشیده همان صالح که‌ر کوژ معروف روستای ماست.این آقا صالح یک جوان…هیییییییییییی …جوان که چه عرض کنم.اگر من جوان باشم او جوانکی بیش نیست .به حساب سجیل پنج شش سالی از من کوچکتر است واما به حساب قد و هیکل دو تا مثل من را درسته قورت می دهد.و ازبزرگترین افتخاراتش این است که با یک مشت حیوان زبان بسته بیچاره  را  سقط کرده و به کرکوژ (به زبان کردی یعنی: قاتل خر ) مشهور است.جزو ملی پوشان تیم تیله بازی بوکان (مێشێن) است.خلاصه این چترباز نابه کار این بار چترش را روی خانه ما پهن کرده است! خدا بگم چکارت کند جد بزرگ خاندان……که از تخم و ترکه این…..آقا (یعنی همان ریس قبیله .....)است که این از قلم افتاده عجایب هفت گانه را که می بایست هشت گانه می بود ،فامیل ما کرده آن هم چه فامیلی….! آقا صالح فامیل ما مثل اینکه امسال محصول خوبی از کشاورزی برداشت کرده .و با پول چند هکتار زمین و چندین راس گاو وگوسفندی که روز پیش در بازار حیوان  پشت نالیشکینه فروخته بود پول خوبی به جیب زده و حالا آمده در شهرچندتا سرمایه گذاری کلان انجام دهد. احتمالا یکی از آن ها خرید پاساژ باشد.و  شاید هم میخواهد به رویای دیرینه خود تحقق ببخشد یعنی خریدن یک تویوتا شله خدیجه 3اف و سوار شدن و چرخ زدن در خیابان های بوکان همانا و صدای گوشنواز و دلنواز آهنگ اسماعیل سردشتی همانا !خلاصه این صالح جان ما امروز خیلی خوشحال از اینکه به شهر آمده و با این همه پول گردش و تفریح و سیتی صفا، بوکان سیتی ! حالا یکی نداند فکر میکند انگار که بوکان کجاست.؟!!

توی این خیابان پهن و عریض بین فلکه اسکندری و فرمانداری و از فرمانداری تا بیمارستان قدیم، پیاده روها که جای سوزن انداختن نیست .مخصوصا اگر پنج شنبه بعد از ظهر باشد که انگار  تمام جمعیت بوکان را توی این خیابان  ام پی تری شده است انواع و اقسام تیپ ها و مدل ها از جوجه تیغی و آدم فضایی بگیر تا مانکن های بوکان فشن و اِمو گِل و پوفی بوی و پیفی بوی و بوی پیف پاف و.....میتوانی توی این خیابان شانزلیزه بوکان پیدا کنی.خب این آقا صالح که تا حالا ازین چیزها توی دهات ندیده و پاتولی (شلوار کردی) که سالهات میپوشد اگر کهنه شود میاندازد دور و یکی دیگر میپوشد. هیچ وقت هم  از مد نمیافتد و در واقع مدل آبا و اجدادیش است و اگر پارچه اش هم از بهترین ابریشم دنیا باشد تا هفت نسل دیگر هم همان پاتول است.ناگفته نماند من هم همین پاتول را میپوشم وخیلی هم در آن احساس راحتی میکنم.بگذریم....خلاصه توی همین خیابان درحالیکه دست من را محکم گرفته که مبادا در وسط جمعیت گم شوم ویا شاید از دستش فرار کنم قدم میزدیم که ناگهان صالح یکی از همین پسر های اجق وجق خیابان به نظرش آشنا آمده   و به طرفش میدود و با صدای بلند وپسوند خیلی زشتی از آنطرف خیابان این پسر آشنا را صدا میزند.من هم تا می خواهم توی ذهنم تجزیه تحلیل کنم که این صالح  که‌ر کوژ دهاتی ما با این پسر باکلاس سوسکی مانکنی چه صنمی دارد،صالح با کف دست میزند پشت گردن پسرک و به حالت سرزنش تمسخر آمیز از او میپرسد هااااااا؟از وقتی بوکانی شدی دیگر احوال ما را نمی پرسی ها!معلوم شد که او دوست صمیمی صالح است که تا سال پیش هم در دهات ما زندگی میکرده و حالا از دست بر قضا بوکانی شده است.و من هنوز از خودم سوال میکنم که مردم در عرض یک سال چطوری بوکانی میشوند.و گویا این یکی کمی زیادی با سیتی اخت شده است.یک شلوار جینگیل پینگیل پوشیده بود که کلی چیز های جور وا جور از آن آویزان شده بود و یک تی شورت (ماماندوز فکر کنم!)با رنگ نارنجی مکش مرگ ما دقیقا مثل لباس شبرنگ رفتگر ها توی ذوق آدم میزد.جلوی موهایش را مش کرده و مثل برق گرفته ها سیخ شده بود.و روی ریش و سبیلش هم ماه و ستاره و خطوط زیگزاگ و اشکال عجیب و غریب کنده کاری کرده بود.مسخره تر از همه ابروهایش مثل قیطان نازک شده بود.خب ما که مخالف پیشرفت و مدرنیته نیستیم.خدا کند همه جوان های شهرمان با کلاس باشند اما گویی این وسط ما از فرط بی کلاسی و املیّت مزاحم امورات چشم چرانی و متلک پراکنی این آقای باکلاس(اقا که چه عرض کنم...) شدیم.و انگاری صالح هم خوشش آمده بود با این یار قدیمی هم مسلک شود و مثل خری که به او تیتاپ داده باشی و خوشش بیاید آرواره هایش را تا بناگوش باز کرده بود و میخندید.خلاصه ما هم که  خوشحال بودیم که این صالح بلاخره یکی را پیدا کرده و از خیر و شر  سر ما میگذرد.اما پس از چند روزی که صالح با این دوستش میگردد من هر روز شاهد یک تغیر و تحول عجیب در این موجود عجیب الخلقه میشوم.یک روز میبینم شلوار جینگیل پینگیل پوشیده و عینک دودی و لباس های اونجوری .روز بعد موهایش  را سیخ میکند و و مهمترین چیزی که تاحالا از او شنیدم و داشتم شاخ در می آوردم این بود که از من میپرسد کجا کفش جوردن پیدا میشود؟!!.خدا یا کاش ما هم چند راس گاو و گوسفند می فروختیم و با آن کفش چهار صد هزار تومانی جوردن میخریدیم..این اواخر وقتی صدایش میکردم جواب میداد: عزیزم به من نگو صالح ...بگو سالی جون.اگر هم دوست داشتی بگو سالی مانکن.ماشالله چشم نخوری سالی جون با این هیکل که‌ر کوژ مانکنی ات. حتما ازین به بعد به جای  مێشێن بازی تنیس بازی و اسکی روی اعصاب من بازی میکنی.و من هنوز در عجبم که چطور میشود مردم در عرض چند روز پا را از سیتی هم فراتر مینهند.!!!!

داغ کن - کلوب دات کام